تبليغاتX
مسته آوای سکوتم
 
 
 

ما هم رفتیم تا کی برگردیم نمیدونیم


Image and video hosting by TinyPic
مرگ من فاجعه است

در تنهایی غمگین خیال

در فصل سردی از زمان

در زمانی که وجودم

غوطه خورده در لجن زار نیاز

مرگ من فاجعه است

آن زمانی که ز غم جان بدهم

ان زمانی که تیغ تنفر

روی رگهای تنم قدم زند

مرگ من زیباست

ان زمانی که لب خندان بروم

هر چه محال است

پس زشت باید مرد همچو

مردن توی مرداب.



matn delet shud


خداحافظ.


در پیچ و تاب ثانیه ها


در میان قهقه ی این زمان


به دور من حلقه زده


سرابی از روزهای ناب


چشم من دور است


در جستجوی آرزوها


اما امروزم چه شد


پاره پاره به دست خنجر روزگار


ز پا افتادم


تکیه بر دیوار زدم


گریستم


و انتظار کشیدم


کی می آید روزی که بمیرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Image and video hosting by TinyPic

 
 
 |    نوشته شده توسط شیما
 
 
 
Image and video hosting by TinyPic

دیریست که از خانه خرابان جهانم

بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست

متن delet شد !!!!!!!!

سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم

دگر دست مرا جز این مشغله ای نیست.

Image and video hosting by TinyPic
 
 
 |    نوشته شده توسط شیما
 
 
 
 Image and video hosting by TinyPic

نمیدونم این متن از کیه ولی  تجسمی از منه .

ای دوست !

ای دوست من ! من آن نیستم که مینمایم . نمود پیراهنی ست

 

که به تن دارم . پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسش های تو و

 

تو را از فراموشی من در امان می دارد.

 

آن منی که در من است در خانه خاموشی ساکن است و تا

 

ابد همان جا میماند . ناشناس و در نیافتنی. من نمی خواهم

 

هر چه میگویم باور کنی و هر چه میکنم بپذیری . زیرا سخنان

 

 من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کار های من چیزی جز

 

عمل آرزوهای تو نیست. Image and video hosting by TinyPic

 

هنگامی که تو می گویی باد به مشرق می وزد , من می گویم

 

آری به مشرق

 

می وزد . زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه های من در  بند

 

باد نیست , بلکه در بند دریاست . تونمی توانی اندیشه های دریایی

 

مرا دریابی . من نمی خواهم که تو در یابی. می خواهم در دریا

 

 تنها باشم.

 

وقتی که نزد تو روز است نزد من شب است . با این همه من از

 

رقص روشنای نیمروز بر فراز تپه ها سخن می گویم. زیرا که تو

 

ترانه های تاریکی مرا نمیشنوی و سایش بال هایم را بر ستارگان

 

نمی بینی و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی میخواهم

 

 با شب تنها باشم.

 

هنگامی  که تو به آسمان خودت فرا میشوی من به دوزخ خود

 

فرو می روم . من نمی خواهم دوزخ مرا ببینی . شراره اش

 

چشمت را می سوزاند و دودش مشامت را می آزارد. من , من

 

دوزخم را بیش از آن دوست دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی .

 

می خواهم در دوزخ تنها باشم.

 

تو به راستی و زیبایی عشق می ورزی و من از برای خاطر تو

 

میگویم مهر ورزیدن به اینها خوب و زیبنده است . ولی در دلم

 

به مهر تو می خندم گر چه نمی خواهم خنده ام را ببینی.

 

می خواهم تنها بخندم.

 

دوست من ! تو خوب و هشیار و دانا هستی یا نه تو عین

 

کمالی و من با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می گویم .

 

گر چه من دیوانه ام . ولی دیوانگی ام را میپوشانم . می خواهم

 

تنها دیوانه باشم.

 

دوست من ! تو دوست من نیستی ! ولی من چگونه این را به

 

تو بگویم . راه من راه تو نیست گر چه با هم راه میرویم. دست

 

در دست تا چندی دگر دمی بر بال باد می آسایم و آنگاه زنی

 

دیگر باز مرا خواهد زایید .

 

 

نه این یه متن ادبی عاشقانه نیست

Image and video hosting by TinyPic 
 
 
 |    نوشته شده توسط شیما
 
 
 
Image and video hosting by TinyPic

 

 

اینم یه شعر باز از خودم . بازم کلامی از این دنیای زشت .

 

حسرتی از نوع خدا

 

مرا در حسرتی عمرم تباه شد

 

تمام زندگیم تارو سیاه شد

 

منم غمگین شدم شاید که بودم

 

برای بودنم خود را ربودم

 

در این چرخونه ی چرخون بیداد

 

در این دنیا پر از بیمار و شیاد

 

مرا قصه ای از عشق مگو

 

در این دنیا وفا و مهر کو؟

 

در این دنیا دروغ است و دروغ وبس

 

بغضی مرا فریاد میکند در این روزهای نحس

 

اشکی نریختم در اوج گریه

 

نمود آسمانی پر از ابر ، دریغ از یک دانه قطره

 

مرا غرور نبود ترس بود

 

اشک من بهانه ای بس بود

 

بهانه ای برای نابود شدن

 

بهانه ای برای آنان که آماده اند برای کشتن

 

من فریاد ندارم از دست آنکه قلبم را شکست

 

من پر جنون از دست آنکه قلب دنیا را شکست

 

درد خود هرگز مرا بیمار نکرد

 

آن کودک گشنه مرا آشفته تر کرد

 

مرا فریاد نبود چرا زندگیم این گونه

 

مرا نعره ای که چرا دنیا انقدر بیهوده

 

حسرت من آن روحی که خدا از جان خود در ما دمید

 

پس کجاست گو به من چه کسی آن را دید؟    (شعر از خودم)

 

 

 

Image and video hosting by TinyPic
 
 
 |    نوشته شده توسط شیما
 
 
 

«که بدین سان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم ؛ بر بلند

 

کاج خشک کوچه بن بست»

 

نه غمگینم نه شاد ؛ نه پر از غم و نه پر از هیجان یک تکرار شدم ؛ مثل یک ماشین تکرار پر از

 

تکرار. همه چیر یک نواخت ؛ خورشید از مشرق بر میخیزد و در مغرب میمیرد .

 

چشمانم بستم که از دیدن خستم

 

لبهایم بستم که از سخن گفتن خستم

 

من دگر از هر چه در این شهر و زمان است

 

دلبریدم من از همه من خستم 

 

دیریست که چون آدمکی کوکی

 

میرویم و می آییم چوم آدمکی چوبی

 

به خیال خود پر از غم و اندوهیم

ای دریغا غم ها نیز چو روز ها تکراری         (شعر از خودم)

من تنهام !!  اما نه این بیان خیلی تکراری شده است . چه میشود گفت ! هیچ جز اینکه من ماندم و

 

خدا. رویاهایم دانه دانه بر باد میروند ؛ یقین دارم کار کار این ثانیه های تکراریند که عمریست

 

فقط یک راه را می پیمایند و خسته نمیشوند.

 

کمی چشمانت را باز کن ! کمی با تامل به دنیا بنگر ! حال رو به من کن بگو :

 

آیا تنهایی جایز نیست؟؟!

 

بنگر کمی بهتر بنگر کسانی که میگویند زندگی زیباست ! آیا هست ؟ آیا اینها چشم بر حقیقت

 

دنیا نبسته اند ؟!

 

من نمیتوانم شاد باشم وقتی آرزو هایم را در قطعه آرزوهای محال چال کردم و بی سنگ و نشان

 

رهایشان کردم.. تمام عالم به من دروغ میگویند پس بگذار خود با خود رو راست باشم.

 

من نمیتوانم شاد باشم وقتی خواهرانم به جرم زن بودن سنگ سار میشوند . وقتی نشان آریاییم به

 

زیر آب میرود. وقتی کسی را بی رحمانه شکنجه میکنند . وقتی طمع های فانی زندگی را به

 

خاک و خون میکشد.

 

نمیتوانم شاد باشم وقتی میبینم بالهاییم را نمیتوانم بگشایم چون قفسی تنگ مرا احاطه کرده. وقتی

 

مرا لایق اندیشیدن و انتخاب کردن نمیدانند . وقتی بزرگم و مرا حقیر میدارند . نه ......... نه

 

نمیتوان شاد بود .

 

من پر از ترسم پر از هراس که اگر این انسانیت دم مرگ بمیرد چه میشود؟؟؟ آن کودک گشنه

 

خواهد مرد ! گلها همه خواهند پژمرد !

 

این دنیا جای ماندن نیست باید رفت ...............................................................

 

 

ذهن و یادم خالی از هر شعر نو

 

گویی تمام در ها برویم بسته و

 

سایه سنگین فتاده رویم و

 

میکشد هر دم انتظار مرگمو

 

دگر نمی جوشد در درونم حرف های پاک

 

به هر قطره باران و بوی خاک

 

به هر گریه ای دیگر نمی لرزد تنم

 

از مرگ محبت ندارم هراس و باک

 

اشک هایم خشکیده روی گونه ام

 

باز حرف هایم مانده در سینه ام

 

اگر گاهی گویی شعری میگویم

 

از کلامیست که نمیتوانم بگویم از کینه ام

 

کینه از مردمانی گرگ نما بد خیال

 

کسانی که راحت بستند پرنده را بال

 

بال و پر پرنده خیالمان را

 

خیلی راحت دهانمان را بستند و گفتند لال

 

کسانی که حق همیشه به ظاهر با آنهاست

 

کسانی که گفتند دروغ و ما گفتیم که راست

 

کسانی که کشتند و بردند و دزدیدند

 

و کسی نگفت چرا که گفتند حق با آنهاست

 

بیزار از مرگ گل در شعر گفتن

 

بیزار از دورویی ها حرمت شعر را شکستن

 

ولی جز کاغذ و قلم و شعر و دفتر

 

 راهی نیست برای کینه ها را شستن

 

دگر مهتاب لبخند بر لبها نمی نشاند

 

قاصدک حرف و پیامی نمی رساند

 

دگر مرگ کبوتر دلی را نمی لرزاند

 

دگر آتش عشقی دلی را نمی سوزاند     (شعر از خودم)

 

 

 

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط شیما
 
 
 

pctfx3.3

Silent Music Template

Multimedia CD Catalogues گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

تهیه وب پورتال اختصاصی برنامه نویسی تحت وب